به ساعت زندگی
محکوم به مرگ گشته ام
از عشق رها شدم
از دوست داشتن ثمر دیده ام
به مانند عشق
هر روز قدمی نزدیک میشوم به مرگ
زندگی درختی است
نه ...
درختی بود
زندگی درختی بود
که شاخه هایش را
در کوره عمر ریخته ام
تنه اش را هم
ریشه اش ...
در حال سوختن است
این عمر میگذرد
ریشه هم میسوزد
من دود میشوم
زنفس محدود میشوم
به مرگ مسرور
دوست خوبم
ارزویم زندگی بدون نفس است
بدون قفس...
عاری از ریا
خسته از جفایم زدوران
دیر بازی است به امید مرگ زندگی میکنم
هر غروب با این امید سر بر بالین مینهم
اما...
هر صبح ازرده باید بیدار شوم
که...
ریشه هایم به انتها رسیدند
گرمای تنور هم پایان یافت
باید بروم...
دوست خوبم امده است
امدم...
می ایم...راه را باید رفت...
باید رفت...
...
..
.

پیچکای باغچمون خشک شدو پژمرد
خاطراتت مارو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دستای تو مرد
ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوستش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونه اش میزاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه ی چشم های تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم ازم جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دست های ما این نبود
دله ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم و لیکن قدر تو رو دونسته بودیم
بیشتر هم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده به دسته دیگری
عزیزم توجاده فدا شدن اونکه هرگز نمی شه خسته منم
اونیکه با صد امید و آرزو دلشو بسته به عشق تو منم